المحقق السبزواري
441
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
چيست آنها ؟ ، فرمود : يا معلّى ! مىترسم كه ضايع كنى و حفظ نكنى و بدانى و به آن عمل ننمايى . گفتم : لا قوّة الّا باللّه . فرمود : آسانتر حقّى از آنها آن است كه دوست دارى از جهت او ، آنچه دوست مىدارى از جهت خود . و حق دوم آنكه از ناخشنودى او اجتناب كنى و متابعت و پيروى مرضات او بهجا آورى و اطاعت او بكنى . و حقّ سوم آنكه اعانت او به نفس و مال و زبان و دست و پاى بكنى . و حقّ چهارم آنكه چشم او باشى و دليل و آيينهء او باشى . حقّ پنجم آنكه سير نباشى تو و او گرسنه ، و تو سيراب نباشى و او تشنه ، و پوشيده نباشى و او برهنه . و حقّ ششم آنكه اگر تو را خادم باشد و برادر مؤمن را نباشد ، [ 112 ب ] خادم فرستى كه جامهء او بشويد و طعام او بسازد و فرش او بگستراند . حقّ هفتم آنكه قسم او را راست كنى و اجابت دعوت او بنمايى و بيمار او را عيادت كنى و به جنازهء او حاضر شوى . و هرگاه دانى كه حاجتى دارد برآورى ، و او را ملجأ به سؤال و طلب نسازى . پس ، هرگاه چنين كردى ، وصل كردى ولايت خود را به ولايت او و ولايت او را به ولايت خود . » ابان بن تغلب مىگويد : طواف خانه مىكردم با حضرت صادق عليه السّلام يكى از اصحاب از من سؤال كرد كه با او از پى حاجتى بروم . اشاره به من كرد . مرا خوش نمىآمد كه حضرت را بگذارم و به جانب او روم . در اثناى آنكه در طواف بودم نوبت ديگر اشاره كرد . حضرت اشارهء او را بديد . گفت : « يا ابان ! تو را مىخواهد اين مرد ؟ » گفتم : « بلى » فرمود : « كيست ؟ » گفتم : « مردى است از اصحاب . » فرمود : « بر دين تو است ؟ » گفتم : « بلى » . فرمود : « برو به جانب او » . گفتم : « قطع كنم طواف را ؟ » گفت : « بلى » . گفتم : « و اگرچه طواف فريضه باشد ؟ » فرمود : « بلى » . پس ، با آن شخص رفتم . بعد از آن وقتى داخل مجلس حضرت شدم و گفتم : « خبر دهيد مرا از حقّ مؤمن بر مؤمن . » فرمود : « اين را بگذار و طلب مكن . » گفتم : « بلى . فداى تو شوم . » و لا يزال الحاح مىكردم تا آنكه فرمود : « يا ابان ! آن است كه مال خود را با او مقاسمت كند . » چون حضرت ديد كه اين در خاطر من بسيار عظيم نمود ، فرمود : « آيا ندانستهاى كه خداى عز و جلّ ذكر نموده : كسانى را كه ايثار بر نفس خود مىكنند هرگاه مقاسمه كردى با مؤمن - يعنى ، نصف مال خود را به او دادى - هنوز ايثار نكردهاى ؟ ايثار